شکارچی تنها

من از دریا یاد گرفتم غرقش کنم هر کسی را که از حدش گذشت...

شکارچی تنها

من از دریا یاد گرفتم غرقش کنم هر کسی را که از حدش گذشت...

شکارچی تنها

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
و ماه ـ عشق ِ بلند ِ من ـ ورای دست رسیدن بود.
دختری از دیار فرزانگان
دانشجوی کارشناسی حقوق، دانشگاه آیت الله بروجردی.
تمام مطالب این وبلاگ متعلق به نویسنده است و کپی فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.

آخرین نظرات

یک وقت هایى باید خودت را به بیخیالى بزن
بیخیال تمام آدم هایى که دوستت ندارند
بیخیال تمام کارهایى که مى خواستى بشود ولى نشد
بیخیال تمام رکب هایى که خوردى
بیخیال هر کس که امروز وارد زندگیت شد و فردا رفت
بیخیال تلاش هاى بى نتیجه ات
دوست داشتن هاى بى ثمرات
وقتى کسى دوستت ندارد اصرار نکن
وقتى کسى برایت وقت ندارد خودت را به زور در برنامه هایش جا نده
وقتى کسى نمى خواهد تو را ببیند پا پیچش نشو
زندگى همین است...
شاید تو براى همه وقت بگذارى ولى قرار نیست همه دوستت داشته باشند و برایت وقت داشته باشند
شاید بهانه هایشان براى فرار تو را قانع نکند
ولى به قول بکت:
" گاهى فقط باید لبخند بزنى و رد شوى بگذار فکر کنند نفهمیدى."

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۹:۰۵
دختری از دیار فرزانگان

آخرین ترم کارشناسی... ترمی که با اتفاقات تلخ شروع شد و امیدوارم با اتفاقات شیرین تموم بشه! کاش امسال ارشد شهری رو که دلم میخواد قبول بشم!

بعضی وقتا با خودم میگم چرا حقوق رو برای ادامه ی تحصیل و برای ساختن سرنوشتم انتخاب کردم! دوستش دارم اما سختی کار گاهی اوقات اونقدر خسته م میکنه که دیگه میبُرم! از اینکه مجبوری اینهمه ماده و تبصره رو بلد باشی! از نظرات مختلف حقوقدانان، از تعارض برخی از مواد قانونی، از ابهامات و رفع ابهاماتشون، از بی عدالتی ای که توی برخی از مواد قانونی موج میزنه! از کلاس پزشکی قانونی 8 صبح که اول صبحی درمورد نعش و جنازه و مرگ و کبودی نعشی و به دار آویختگی وووو حرف میزنه خسته ام!

امروز ادله اثبات دعوی داشتیم با استاد "ش" داشت راجع به اقرار توضیح میداد و من همش سوال تو ذهنم به وجود میومد و سوالاتم رو میپرسیدم و استاد انگار که متوجه ی سوال من نمیشد جوابی میداد که اصلا ربطی به سوال من نداشت!!!!!! و من دیگه مثل گذشته و مثل ترمای قبل حوصله نداشتم گیر بدم و حتما یه جواب قانع کننده از استاد بگیرم! بیخیال شونه بالا مینداختم و مشغول نت برداری میشدم!!

قرصم رو یادم رفته بود بخورم و حتا با خودم دانشگاه نبرده بودمش، به سمیرا گفتم یه لیوان آب واسم میاری؟؟ وقتی که اورد من خود به خود تشنگیم برطرف شده بود و آب تا آخر کلاس توی لیوان موند و گرم شد...!

ریشه ام در بهار است و
برگ هایم در پاییز
نه سبز میشوم
نه زرد
این روزها
حال درختی را دارم
که فصل ها را نفهمیده
عنوان از: بابک زمانی

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۸
دختری از دیار فرزانگان

خیلی وقته مطلبی نذاشتم، شاید چون اونقدر درگیر بعضی از مسائل شدم که حتا خودم رو هم به دست فراموشی سپرده م چه برسه به وبلاگ و فضای مجازی و ... !

وقتی آدم انگیزه ی خودش رو یه جورایی از دست میده و سر یه دو راهی عجیب قرار میگیره مغزش هنگ میکنه و واقعا نمیتونه تصمیم درست رو بگیره !

امیدوارم از این دوراهی ها سر راه هیچ کس قرار نگیره ...!

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۲۳
دختری از دیار فرزانگان

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۱
دختری از دیار فرزانگان

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۵ ، ۰۹:۱۸
دختری از دیار فرزانگان



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۵ ، ۱۰:۰۹
دختری از دیار فرزانگان

اهم... اهم!

صدای مرا از سایت دانشگاه میشنوید!!

اومدم دانشگاه دنبال ثبت نمره ی اساسی 1 , عرضم به حضور مبارکتون که درس اساسی 1 جزو دروس ترم اول یا نهایتا ترم دوم دانشگاه ها محسوب میشه! حالا اینکه چرا من ترم هفتم این درس رو برداشتم خودش داستان مفصلی داره که بعدا میگم! (فعلا بمونید توی خماری:)))) ) این درس رو به خاطر تداخل کلاسی نتونستم با گروه حقوق وردارم  و مجبور شدم با گروه علوم ساسی تطبیق بدم! حالا باید برا ثبت این نمره یه پروسه ای رو بگذرونم که از گروه علوم سیاسی ثبت بشه تو گروه حقوق!!!!! حالا اومدم دانشگاه دکتر خ میگن: عه !!!!!! شما که نمره ت نیومده هنوز!!!!!!!!! میگم نه بابا ! حدودا یک هفته ای هست که نمره ها رو استاد زده!!! خلاصه گشت و گذار و تلفن و نامه ووووو تا آخر نمره ی من رو پیدا کردن ! 16 !!!!!!!!!!! حالا اینکه تو روحش با این نمره ای که داده بماند ولی خدا رو صد هزار مرتبه شکر که بعد از 7 ترم شر این درس از سر من کنده شده!!!!!!!!!!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۱۰:۲۲
دختری از دیار فرزانگان

آقا من هر وقت میخوام این وبلاگ رو ارتقا بدم یه کاری پیش میاد و نمیشه!!!! مثلا تصمیم داشتم بعد از امتحانات یه سر و سامانی بهش بدم، سری به دوستان وبلاگی بزنم و... ولی کاری پیش اومد و مجبور شدم بیام مسافرت! خب راستش پست گذاشتن با گوشی هم خیلی سخته!!! نمیدونم شاید هم من عادت کردم به نشستن پشت سیستم و تایپ کردن!!! 

وای خدایی سر زدم به وبلاگ هاتون! اما خب نظر گذاشتن واسم سخته چون با گوشی حقیقتا حوصله نوشتن ندارم!!!!

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۵ ، ۰۱:۵۳
دختری از دیار فرزانگان
سلام به همه ی دوستان !
امتحانات و مشغله های دیگه از دنیای وب دورم کرده بود!
امتحانات این ترم به معنای دقیق کلمه افتضاح بود، افتضاح... امیدوارم جزای اختصاصی 2 رو نیفتم...
یه مدت تصمیم گرفتم که مسیر زندگیم رو عوض کنم، شاید چون از درس خوندن خسته شده بودم، از هر روز صبح بیدار شدن و کتابای کاتوزیان و صفایی و دکتر شمس رو دیدن خسته شده بودم! از حقوق و استدلال و استناد خسته بودم! از مواد قانونی که که سر و ته بعضیاشون معلوم نیست خسته شده بودم! و توی این مدتی که از تمام این موارد خسته شده بودم امتحانات شروع شد و من بازم خسته بودم و حوصله ی حرفای کاتوزیان و صفایی و دکتر شمس رو نداشتم!!! حوصله ی جزا و قتل و غارت و سرقت و کلاهبرداری رو نداشتم! دلم یه جای دنج و خلوت میخواست، جایی شاید با صدای آب، پرنده، حتا صدای به هم خوردن شاخه های درخت... جایی که بشه اسمش رو گذاشت زندگی...
ولی خب! الان به این نتیجه رسیدم که زندگی من خلاصه شده تو حرفای کاتوزیان و صفایی و دکتر شمس! زندگی من خلاصه شده تو استدلال و استناد! زندگی من خلاصه شده تو مواد قانونی که سر و ته ندارن...
استاد هوشمند به خانوما توصیه میکنن دنبال وکالت نرید! منم وکالت رو دوست نداشتم اما این مدت اتفاقاتی افتاد که مصمم شدم برم دنبال وکالت، دنبال پول، دنبال شهرت. هدفم پول نبود اما باید برم دنبالش و به دستش بیارم و بکوبمش تو دهن بعضیا که ادعاشون میشه...، پولم رو، علمم رو و شهرت رو بکوبم تو دهن بعضیا که ادعاشون میشه!!!
شاید حرف بچگانه ای باشه... اما گاهی اوقات لازمه دقیقن همینقدر کینه ای باشیم...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۰۲
دختری از دیار فرزانگان

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۴۵
دختری از دیار فرزانگان
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران
و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،
برای خاطر نخستین گل ها
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم
جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس
اندک می بینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو را دوست می دارم
برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها
که به جز وهمی نیست دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۷
دختری از دیار فرزانگان

عرضم به حضور مبارکتون که با وجود تعطیل بودن کلاس های دانشگاه الان بنده در سایت دانشگاه نشستم و دارم وبلاگ دوستان رو میخونم و پست میذارم !!!!

چرا اومدم دانشگاه توی این موقع از ترم؟؟؟ خب معلومه: چون دانشگاه ما کلن 18 قدم میزنه!! ینی چی؟؟ ینی اول ترم که شهریه میریزی به حسابش همه چی اوکی میشه، بعد یکی دو ماه میبینی: عه! صد هزار تومن اضافه شده!!! بعد وقتی میخوای کارت ورود به جلسه بگیری میبینی : عه! 100 هزار تومن شده 200 هزار تومن !

ینی خدایی رفتم کارت ورود به جلسه بگیرم دیدم بدهی برام زدن 280 هزار تومن !!!!!!!!! میخواستم همون موقع سر خودمو بکوبم به دیوار ! بعد تصمیم گرفتم بیام دانشگاه و سر امور مالی رو بکوبم به دیوار !!!

خلاصه هر چی گفتم بدهی برام اضافه زدید تو گوششون نرفت که نرفت که نرفت !!!!!!!!!

ینی الان با اینهمه پولی که از ما کش میرن میشه گفت منی که دارم از سایت دانشگاه وبلاگ دوستان رو میخونم و پست واسه وب خودم میذارم استفاده ی شخصی از اموال دانشگاه کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هرکی این اعتقاد رو داره بیاد تا من سرشو بکوبم به دیوار !!!!!!!!! وااالاااا !!!!!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۵ ، ۰۹:۵۳
دختری از دیار فرزانگان
میدونید بعضی از آدما هستن که تصویر خیلی زیبایی از شخصیتشون در ذهنت هست، همیشه فکر میکنی چقدر انسان متشخص و با ادبی هستن! یا چه میدونم چقدر فرهیخته و با فرهنگن! ولی با یه برخورد کوچیک متوجه میشی نه تنها از شعور و شخصیت بویی نبردن حتا بی شعوریشون ذاتی هم هست تازه!!! کلا ژنتیکی و خانوادگی بی شعور تشریف دارن! بعد وقتی که تو به بی شعور بودنشون پی میبری خودشون رو میزنن به در و دیوار که بهت ثابت کنن: نه ! به خدا من بیشعور نیستما !!!! من همون آدم خوب و با شخصیتی هستم که همیشه توی ذهن تو بود! و بعد برای توجیه کارهای احمقانه و حرفایی که قلب آدم رو تا انتها میسوزونه عذر بدتر از گناه میارن!!! عذر بدتر از گناه... . اینجور مواقع هست که میگن:


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۴۸
دختری از دیار فرزانگان

اول پاییز بود و در کلاس
دفتر خود را معلم باز کرد
بعد با نام خدای مهربان
درس اول آب را آغاز کرد
گفت بابا آب داد و بچه ها
یک صدا گفتند بابا آب داد
دخترک اما لبانش بسته ماند
گریه کرد و صورتش را تاب داد
او ندیده بود بابا را ولی
عکس او را دیده در قابی سپید
یادش آمد مادرش یک روز گفت
دخترم بابای پاکت شد شهید
مدتی در فکر بابا غرق بود
تا که دستی اشک او را پاک کرد
بچه ها خاموش ماندند و کلاس
آشنا شد با سکوتی تلخ و سرد
دختری در گوشه ای آهسته باز
گفت بابا آب داد و داد نان
شد معلم گونه هایش خیس و گفت
بچه ها بابای زهرا داد جان
بعد روی تخته سبز کلاس
عکس چندین لاله زیبا کشید
گفت درس اول ما بچه ها
درس ایثار و وفا ، درس شهید
مشق شب را هر که با بابای خود
باز بابا آب داد و نان نوشت
دخترک اما میان دفترش
ریخت اشک و “داد بابا ، جان” نوشت


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۲۱
دختری از دیار فرزانگان

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۲۰
دختری از دیار فرزانگان

این چند روز شدیدن بارون میبارید! گذشته از خسارت های به بار اومده و اخبار تلخی که بهمون میرسه باید بگم این بارون وحشی و تند بازم لطافت خاص خودش رو داره!

روز سه شنبه توی دانشگاه به شددددددددت هرچه تمام تر بارون میبارید، من و سمیرا و " ز " جرات نمیکردیم از دانشکده خارج بشیم ینی تا از دانشکده ی خودمون رفتیم تا سایت توی دانشکده فنی به حدددی خیس شدیم که از چادرامون آب میچکید!! از سایت که برگشتیم بازم شدید بارون میبارید، سمیرا گفت : من که نمیام زیر بارون!!! اصن میمونم همینجا تا بارون بند بیاد!! بعد من مث این خل و چلا !! رفتم موندم زیر بارون و با " ز " گفتم: یه عکسی از من بنداز!!!!!!!!! هرچی میگفتن بیا الان خیس میشی! مریض میشی! اصصصصصلن گوشم بدهکار نبود که نبود که نبود!!! دوتا دستامو گرفته بودم زیر بارون، قطرات بارون میریخت توی دستام و کیییییییییییییف میکردم!!!! چندتا پسر بدو بدو در حالی که کت هاشون رو انداخته بودن روی سرشون از کنارم رد شدن، بعد یکیشون چنان با تعجب به من نگا میکرد یه لحظه فکر کردم شاخ دارم!!!!!! یا شاید دم دراوردم خودم خبر ندارم!!! سمیرا هم هی چشم غره میرفت که آبرومون رو بردی بیا دیگه !!!!!!!!! ولی من بازم گوشم بدهکار نبود و رفتم سراغ گل های داخل محوظه و کییییییییف میکردم از اینکه بارون میریزه روشون!!

بعد از اینکه بارون بند اومد این عکسا رو هم گرفتم !!!!


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۴۲
دختری از دیار فرزانگان

امروز توی سلف دانشگاه بازم غذای من لیمو نداشت !!!!

غذای سحر هم لیمو نداشت !!!!

غذای " م " ، " ف " " ز " و " ز " هم لیمو نداشت !!!!!!!!!

بعد اونوقت غذای اون دختره که مانتوی سبز تنش بود و میز جلویی ما نشسته بود لیمو داشت !!!!!!!

غذای اون دختره که چاق و کوتاه بود ، رژ قررررررمز هم زده بود با موهای بلوند و آشفته روی صورتش هم لیمو داشت!!!!!!!!!!

غذای اون دختره که مانتوی قرمز با آستین های مشکی هم تنش بود هم لیمو داشت!!!!

اون دختره هم که قاب عینکش سبز فسفری بود غذاش لیمو داشت !!!!!!!!

کی باید جواب قلب شکسته ی منو بده ؟؟؟؟؟؟ :)))))))

این بود آرمان های ما ؟؟؟؟؟ :)))

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۵۴
دختری از دیار فرزانگان

دیگر کسی ساده نمینویسد

ساده نمی گوید

حتی ساده نگاههم نمی کند

و من همچنان چشمهایم

به دنبال کسی است

که نگاهش ساده باشد

حرف هایش، خندههایش

گریه هایش ساده باشند

ساده بپوشد

ساده راه برود

ساده دستهایم رابگیرد

ساده ساکت بماند

ساده شلوغ کند


باشد فقط همین...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۹
دختری از دیار فرزانگان

استاد " ش " شنبه 40 صفحه دادرسی میخواد از من بپرسه!!!! البته 30 صفحه ش مال قبلا بوده که من نخوندم و منفی گرفتم و قراره مثلا جبرانش کنم!!! آخه 40 صفحه دادرسی؟؟؟؟؟؟؟ چهل صفحه نه ها !!! چههههههههههل صفحه !!!!!! اونم دادرسی!!!! دادرسی نه ها !!! دااااااااااااااااد درسی!!!!!!

استاد " ه " یه کتاب کاتوزیان گذاشته گردنمون که باید همه شو حتمن بخونیم!!! و گفته طوری سوال میارم که هرکس این کتاو نخونده بیفته یا نهاااااااااااااایتن با 10 پاس بشه!!!!!!!!!

استاد " ر " هرررررررر کاریش کردیم که کتابو حذف کنه و جزوه بده بهمون قبول نکرد بعد لطف کرده 50 صفحه از کتاب حذف کرده!!!!!!!!! پنجاااااااااااااااااااه صفحه نه ها !!! پنجاه صفحه !!!!!!!!!

استاد " چ " که میگه میخوا 5-6 جلسه جبرانی بذارم براتون!!!!!!!

هفته ی بعدی هم شنبه امتحان اندیشه دارم!!! ( به خودتون بخندید:)))) )

استاد " خ " واسه درس اساسی 1 سه تا کتاب معرفی کرده که من حتا یکیشون رو هم نخریدم!!!!!!!!

فلسفه که دیگه هیچی که مث اون موجود زیبا و گوش دراز !!! گیر کردم تو گل که اصن بابا !!! آبت نبود! نونت نبود!!! فلسفه برداشتنت چی بود!!!!!!!! اونم وقتی که جزو دروس اختیاری هست!!!!!!!

این وسط فقط استاد " ک " خییییییییییییلی حال داد بهمون که گفت آقا !!! من هرررررررچی بگم امتحان ازش میگیرم!! حالا میخواید کتاب بخونید! جزوه بخونید! هررررررررررر کاری میکنید به من ربطی نداره فقططططط به سوالات امتحانی جواب بدین!!!!!!!!!!!!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۵۰
دختری از دیار فرزانگان

پیش از این ها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویربود

آن خدا ،بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان ،دور از زمین

بود ،امّا در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی ،جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت...

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین از آسمان از ابر ها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی عذابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک دورت می کند

کج گشودی دست ،سنگت می کند

کج نهادی پای ،لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند

در میان آتش آبت می کند

با همین قصّه ،دلم مشغول بود

خواب هایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیّت من در نماز ودر دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود ..

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ ،مثل خنده ای بی حوصله

سخت، مثل حلّ صد ها مسأله

مثل تکلیف ریاضی، سخت بود

مثل صرف فعل ماضی، سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادیم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر، اینجا کجاست؟

گفت: اینجا خانه ی خوب خداست

گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی، تازه کرد

با دل خود گفت و گویی، تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم، خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در باره ی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:

پیش از این ها فکر می کردم خدا ...

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۱۸
دختری از دیار فرزانگان